خرید بک لینک

درباره سایت

پسر خورشید(son of sun)

امکانات وب

من آن قطره‌ اشک فروخورده از ترسم.من آن خشم فرو خرده از ترسم.من را پس میگیرم. از تمامیتان.که تماشاگران گناهکارتر از عاملانند. نوشته شده در دوشنبه ۲۴ دی ۱۴۰۳ ساعت 16:12 توسط سعید  |  حقیقت در میان عدم و وجود گم می شود. و ما نظاره گریم....

برچسب: نویسنده: پارسا رستمی تاريخ: دوشنبه 10 آذر 1404 ساعت: 2:01

بعد از ۲۸ سال همه چیز آرومه. شاید غم انگیز ولی آرومه. نوشته شده در پنجشنبه ۲۷ دی ۱۴۰۳ ساعت 0:3 توسط سعید  |  حقیقت در میان عدم و وجود گم می شود. و ما نظاره گریم.... نوشته‌

برچسب: نویسنده: پارسا رستمی تاريخ: دوشنبه 10 آذر 1404 ساعت: 2:01

این لظحه رو به خاطر بسپار.لحظه‌ای که رویا داشتن رو به یاد اوردی.لحظه‌ای که رویا داشتن رو هرچند احمقانه در او دیدی.بال‌هاش رو نچین.حقیقت چیزی ما بین او و توست.با تقدیر بجنگ. شاید این آخرین شانس تو باشه."Sea beast" نوشته شده در جمعه ۲۶ بهمن ۱۴۰۳ ساعت 2:29 توسط سعید  |  حقیقت در میان عدم و وجود گم می شود. و ما نظاره گریم....

برچسب: نویسنده: پارسا رستمی تاريخ: دوشنبه 10 آذر 1404 ساعت: 2:01

مرگ، تو را.مرگ، مرا.مرگ.تمام شب ها را سپری کردیم. تمامش را در شب سپری کردیم. پایمان بر گلویمان. سر در گریبان، لرزان، با چشم‌های از حدقه بیرون زده، استخوان‌های به قصد شکافتن چسبیده به پوست.بیا و رهایم کن. بیا و قصه را تمام کن. نوشته شده در جمعه ۳ اسفند ۱۴۰۳ ساعت 19:42 توسط سعید  |  حقیقت در میان عدم و وجود گم می شود. و ما نظاره گریم....

برچسب: نویسنده: پارسا رستمی تاريخ: دوشنبه 10 آذر 1404 ساعت: 2:01

و ما نسل اندر نسل بارها و بارها بارهایمان را و بارهایتان رو به دوش کشیده‌ایم و ما هرگز نخفته، چشم به ردپای مانده در برف دوخته و اشک‌های یخ زدمان نورِ از زمین تابیده را در چشممان شکسته و شما قهقاه زنان و ما به زور درد دنده‌ی شکسته همراه شما خندیده تاب آورده‌ایم.من این بار را زمین خواهم گذاشت. من تمامتان را حمل کرده و در خاک خواهم خواباند و بر مزار تک تکتان گل خواهم چید. شما شریفان دفن شده را. نوشته شده در شنبه ۲۷ اردیبهشت

برچسب: نویسنده: پارسا رستمی تاريخ: دوشنبه 10 آذر 1404 ساعت: 2:01

و راه‌ها برای ما باز آمده‌اند و راه‌ها برای ما به بنبست آمده‌اند و ما راه شده‌ایم. و ما راه آمده‌ایم و از راه رفتن باز ایستادیم و ایستادنمان را جشن گرفتیم و ایستادنمان را گریستیم و راه آمدنامان را هم.و باز و باز مینویسیم. و باز و باز تکرار ها جای در مغز مرا قلقلک میدهند و میل به تکرار تکرار تکرار تکرار تا ابد تکرار تا جایی که واژه‌ها رنگ ببازند و من بمانم و تو و هاله‌ای از حروف و چشم‌های خیس رها شده‌مان. و من و من و من تکرار میکنم و حتی حروفففف راااا تتت

برچسب: نویسنده: پارسا رستمی تاريخ: دوشنبه 10 آذر 1404 ساعت: 2:01

شعر شو. تو در مقابل چشمانم شعر شو و پرواز کن. تو برای من بمان که من چیزی جز اشتباه نبودم سعیدکم. و من شجاعانه تر از همیشه نام میبرمتان. نوشته شده در شنبه ۳ خرداد ۱۴۰۴ ساعت 22:57 توسط سعید  |  حقیقت در میان عدم و وجود گم می شود. و ما نظاره گریم....

برچسب: نویسنده: پارسا رستمی تاريخ: دوشنبه 10 آذر 1404 ساعت: 2:01

و یاد تو را خواهد برد. و یاد مرا میماند.چه بر سرمان آوردی؟تو نمیدانستی. که تو دانستن و تقصیر نمیدانی و نمیدانم.تو دیدن میدانستی. تو ای سلاح برافروخته بر تن‌هایمان. تو ای نفرین در خود گیر افتاده. تو آتش بر خانه‌ی خود افتاده. که من ندیدم و سوختم.-دروغ نگومن دیدم و خود سوختم. ای فریبکار! ای بی‌حیا ترین مهمان محترم این خانه. که کاش صدایم را شنیدن بود و دردی ازم بداشتن.ولی تو خود را شکفتن و کشتن بلد بودی من پیچیدن و مردن با تو و در تو.و من بر می‌خیزم و تو باز

برچسب: نویسنده: پارسا رستمی تاريخ: دوشنبه 10 آذر 1404 ساعت: 2:01

من و محمد حسین بدبخت زاده شدیم. بدبخت و شریف.ساعات زیادی زمان برد تا این جمله را بتوانم بشنوم. احتمالا فرزند من هم همین خواهد بود. شاید به دنیا نیاورمت کودکم. نوشته شده در سه شنبه ۲۵ شهریور ۱۴۰۴ ساعت 0:16 توسط سعید  |  حقیقت در میان عدم و وجود گم می شود. و ما نظاره گریم....

برچسب: نویسنده: پارسا رستمی تاريخ: دوشنبه 10 آذر 1404 ساعت: 2:01

صفحه بندی